در مورد فایل صوتی کذایی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 پخش اخیر فایل صوتی آقای منتظری در اعتراض و اهانت به حضرت امام خمینی رضوان الله علیه در مورد حکم اعدام آن دسته از منافقین زندانی که بر موضع محاربه و نفاق خود باقی بودند و در آن مقطع خاص و استثنایی به دلیل حمله نظامی منافقین به ایران، حکمی خاص و در عین حال کاملا بر حق و الهی بوده، علی رغم گذشت سالیان بسیار از ایراد آن سخن و گذشت چندین سال از رحلت گوینده، سیئه ای جدید از سیئات فقیهی بود که در عین تبحر و تمحض در فن فقه، از فقاهت حقیقی بی بهره و در عین نوشتن چهار جلد کتاب فقهی در موضوع ولایت فقیه و حکومت اسلامی و داشتن درس خارج در این مورد از حقیقت ولایت، اجنبی بود. واقعیت این است که این فقیه که از جانب امام ، ساده لوح نامیده شد قادر نبود امر جدید برخاسته از حاق سنت را درک کند و اگر امام خمینی رضوان الله علیه مجمع البحرینی از سنت حقیقی و روشنفکری واقعی بود فقیه ساده لوح مجمع البحرینی از سنت و روشنفکری اصطلاحی و التقاطی بود که وقتی در برابر سنت و روشنفکری حقیقی قرار می گرفت، نقیصه اش آشکار می شد. زیرا که اصطلاح و اعتبار به عنوان قائم مقام حقیقت، پدیده ایست که هم می تواند با ارزش و هم بی ارزش باشد. ارزشمندی اصطلاح هنگامی است که با طلوع حقیقت، کنار رود و خود را به آن تسلیم کند و در پرتو حقیقت وارد حوزه های جدید تری از اصطلاح که به حقیقت نزدیک تر است شود و بی ارزشی و بی مقداری اصطلاح و علم اصطلاحی هنگامی است که با تشریف فرمایی حقیقت، با آن درگیر شود و عَلَم مخالفت برافرازد. فقیه ساده لوح، نماد بزگ اصطلاح دان هایی بود که در برابر حقیقت ایستاد و فهم خود از دین را برتر از فهم ولی فقیه زمان بعنوان نماد بزرگ حقیقت در عصر ما قرار داد و یکی از اشتباهات بزرگش این بود که موضوع ولایت فقیه را تنها از منظر فقهی و فرعی می نگریست و غافل بود از اینکه مصبّ این رود مبارک جایی است بالاتر از خود رود و این حقیقت علاوه بر تجلی در حوزه فرع، ریشه در اصل دارد و امری اعتقادی و کلامی و از جنس نبوت و ولایت معصومین علیهم السلام است، در نتیجه می پنداشت همان ان قلتها و اشکال گرفتن ها و اعتراض های علمی و نظری در حوزه فقه و اجتهاد که بجای خود حق و مطلوب است، عینا در حوزه ولایت و حکومت و سیاست نیز جریان دارد و نمی دانست که اعمال آن حریت اجتهادی در این عرصه خلاف موازین همان فقه اجتهادی و نوعی فسق و خروج از فرمان بود، زیرا که بر مبنی همان موازین فقهیه فرعیه و منفک از مبنای اعتقادی و کلامی، به اجماع فقها، معارضه با فقیه حاکم در موضوع حکومت او، امری منهی عنه و حرام و موجب اختلال در نظام است و از منظر فقه، فقیه غیر حاکم مکلف به عدم مخالفت عملی با نظر متفاوت فقیه حاکم و از منظر عرفان و کلام، علاوه بر آن، مکلف به عدم مخالفت قلبی و اعتقادی با آن نظر متفاوت است، زیرا که مناط اطاعت و تبعیت از حاکم الهی در ظاهر، ضرورت عدم اخلال در نظام و در باطن به دلیل حقانیت و صواب است و در هر دو حال قید مطلقه در “ولایت مطلقه” قید احترازی نیست که دو ولایت باشد که یکی از آندو مطلقه و دیگری غیر مطلقه فرض شود، بلکه قید تبیینی است یعنی که ماهیت ذاتی ولایت، اعم از ولایت اصلیه متجلی در ۱۴ معصوم علیهم السلام و یا ولایت ظلیه متجلی در شیعیان و تابعان کامل آن حضرات از جمله فقیهان کامل، همان مطلقه بودن آن است و این تعبیر ربطی به اصطلاح رایج سیاسی در مورد سلطنت مطلقه و سلطنت مشروطه ندارد، زیرا که ولایت در عین مطلقه بودن در ذات خود به شدت مشروطه و مقید است، لکن نه در مطلقه بودنش شبیه سلطنتهای مطلقه عرفی است و نه در مشروطه بودنش، شبیه سلطنتهای مشروطه معمولی، زیرا که مراد از مشروطه بودن ولایت، مشروط بودن آن در واقع و نفس الامر به حاق حکم الله و امر الله و مراد از مطلقه بودن آن، مشروط و مقید نبودن ولایت الهی به فهم و استنباط این و آن از احکام الله و در صورت تعارض، حاکمیت فهم و حکم ولی بر فهم و حکم غیر ولی است. دلیل مطلب آن است که رفتار ولی، بعنوان عبدی مؤید و مسدد از جانب خداوند و ولی الله اعظم، در واقع و نفس الامر تماما مبتنی بر حکم الله و امر الله است و دیگران را، ولو آن دیگری حضرت موسای کلیم الله علیه السلام باشد، نشاید که به محض دیدن رفتاری که به نظر آنان مغایر موازین است لب به اعتراض باز کنند و “لقد جئت شیئا نکرا” و “اقتلت نفسا زکیه بغیر نفس” بر زبان جاری نمایند بلکه می بایست صبر کنند تا حکمت حکم و رفتار بر ایشان آشکار گردد و در غیر این صورت با شنیدن “هذا فراق بینی و بینک” از تداوم صحبت با آن ولی خداوند محروم می شوند. و اگر گفته شود پس کار عقل چه میشود؟ و چگونه ممکن است عقل با دیدن امری خلاف موازین خود، اعتراض نکند؟ پاسخ این است که کار عقل ولو عقل حضرت موسی علیه السلام باشد، این نیست که از طریق نظر به جزئیات اعمال و مشاهده انطباق آنها با موازین مورد اعتقاد خود، کشف کند که فلان شخص ولی الله و لازم الاتباع است یا نیست بلکه عقل از طریقی دیگر که همان قطعیات و ضروریات عقلی و نیز الهام و ابلاغ الهی است بر ولایت و حقانیت کسی یقین می کند و پس از آن در تمام جزئیات، چه ملاک آنها را بداند و چه نداند، خود را تسلیم و تابع آن ولی می نماید و اساسا ماجرای ارتباط انسان تابع و ولی متبوع، ماجرای ارتباط عقل و شرع است و در اینجا انسان تابع در مقام عقل و انسان متبوع در مقام شرع قرار دارد و همانگونه که عقل پس از تمیز شرع، تسلیم و تابع آن است، همچنین انسان خردمند و محقق پس از تمیز ولایت و حقانیت کسی، تسلیم و تابع اوست و معنی ندارد که در حالیکه او را ولی و نماینده شرع می داند بر رفتار او اعتراض نماید.

 

سید محمد قائم مقامی

شهریورماه ۱۳۹۵

 

 

 

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشود

لطفا مقدار صحیح را در کادر وارد کنید. *